زمزمه ها
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
ناله جویبار

گر چه  روزی  تیره   تر  از  شام  غم  باشد  مرا

در  دل   روشن  ،   صفای  صبحدم    باشد   مرا

زرپرستی  خواب  راحت  را  ز نرگس  دور  کرد 

صرف عشرت می کنم  گر  یک  درم   باشد   مرا

خواهش دل هر  چه  کمتر  ،  شادی   جان   بیشتر

تا  دلی  بی  آرزو  باشد  ،   چه   غم   باشد   مرا

در  کنار   من   ز   گرمی  بر   کناری  ای  دریغ

وصل و هجران و غم  و شادی ، به  هم  باشد  مرا

در خروش  آیم   چو  بینم  کج   نهادی  های   خلق

جویبارم  ،  ناله  از   هر   پیچ  و  خم  باشد   مرا

گر چه  در  کارم  چو انجم  عقده  یی   باشد   رهی

چهره  بگشاده   یی  ،  چون   صبحدم   باشد   مرا

 
 
                                 (رهی معیری)


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

بر او ببخشایید

بر او ببخشایید


بر او که گاه گاه


پیوند دردناک وجودش را


با آبهای راکد


 و حفره های خالی از یاد می برد


و ابلهانه می پندارد


که حق زیستن دارد


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

مهر ورز باشيد نه مهر طلب

اگر فکر می کنید سو تفاهمی در یک رابطه در حال شکل گیری

است؛ خیلی صریح حرفتان را بزنید و ابهامات به وجود آمده را

رفع کنید.

اگر بخواهم واضح تر بگویم باید اعلام کنم : نه خود و نه شخص

مقابلتان را سر کار نگذارید.

همیشه مهر ورز باشید نه مهر طلب چون همیشه افراد مهر طلب

هستندکه تنها میمانند ‌؛ ولی افراد مهر ورز همیشه دور و برشان

شلوغ است و محبوب هستند.

در قبال مهر ورزیدنتان از هیچ چیز و هیچ کس توقعی نداشته باشید و

بدون توقع مهر بورزید. در این صورت هیچگاه منتظر جواب

مهرتان نخواهید ماند و عکس العمل طرف مقابل ( چه خوب و چه

بد ) برایتان چندان اهمیتی نخواهد داشت . هیچ چیز شما را ناراحت

نخواهد کرد . باظرفیت می شوید و دلی به وسعت دریا خواهید

داشت .

در روابط تان این گونه نباشید که فقط یک طرف مهر ورز و دیگری

مهر طلب باشد؛ آن قدر با ظرفیت و قدرتمند باشید که از قدرت گرفتن

 دیگران به وجد بیائید .

اگر از خواری و ذلت شخصی خوشحال شوید در این صورت ذلت را

به سوی خود جذب خواهید کرد .

پس بیائید با هم مهربان باشیم


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

آن روزها

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ؛ در اتاق گرم

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من ؛ چو کرکی نرم

آرام می بارید

برنردبام کهنه چوبی

بررشته سست طناب رخت

برگیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا ؛ آه

فردا

حجم سفید لیز

باخش و خش چادر مادربزرگ آغاز می شد

و با ظهورسایه مفشوش او ؛ در چارچوب در

که ناگهان خود را رهامی کرد دراحساس سردنور

و طرح سرگردان پروازکبوترها

در جامهای رنگی شیشه

فردا.....

                           (فروغ فرخزاد)


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

فروغ

آری ؛ آغاز دوست داشتن است

گر  چه  پایان  راه  نا  پیداست

من   به   پایان   دگر   نیندیشم

که همین دوست داشتن؛زیباست

از   میان   پلکهای   نیمه  باز

او  خسته   دل   نگاه   می کند

جویبار   گیسوان   خیس  ِ  من

روی   سینه  اش   روان   شده

بو  ی    بو  می     تنش

در    تنم    وزان    شده

         (فروغ فرخزاد)


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

داغ محرومی

ساختم  با  آتش  دل  ؛  لاله زاری شد  مرا

سوختم  خار ِ  تعلق  ؛  نو بهاری  شد  مرا

سینه را چون گُل زدم چاک اول ازبی طاقتی

آخر از  زندان ِ تن  :  راه  فراری  شد  مرا

نیکخویی  پیشه  کن  تا  از بدی  ایمن  شوی

کینه از  دشمن  بریدم  ؛  دوستداری  شد مرا

   هر چراغی  د ر  ره ِ  گمگشته ای  افروختم

در شبِ  تار ِِ عدم ؛ شمع ِ  مزاری  شد  مرا

دل به داغ ِعشق خوش کردم؛گل ازخارم دمید

خو گرفتم  با غم ِ دل ؛  غمگساری  شد  مرا

گوهر تنهایی  از فیض ِ جنون دارم  به دست

گوشه  ویرانه  ؛  گنج ِ  شاهواری  شد  مرا

کج نهادان را ز کی باور نیاید حرف ِراست

عیب ِ خود بی پرده گفتم ؛پرده داری شدمرا

پیش ِ پیکان ِ بلا ؛سنگ ِ مزارم  شد به  سر

جا به صحرای ِعدم کردم ؛حصاری شد مرا

چون نسوزم شمع سان؟کزداغ ِمحرومی رهی

بر جگر هر  شعله  آهی ؛ شراری  شد  مرا

      (رهی معیری)


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

بوسه نسيم

همراهِ  خود  نسیم  ِ صبا  می بَرد   مرا

یا رب چو بوی ِ گل به کجا می بَرد مرا؟

سوی ِ  دیار ِ صبح  رود  کاروان ِ  شب

باد   فنا  به   ملک  بقا   می بَرد   مرا

با  بال ِ شوق ؛ذ ره به خورشید می رسد

پرواز ِ دل  به  سوی  خدا  می برد مرا

گفتم ؛ که بوی ِعشق که را می بردزخویش؟

مستانه  گفت  دل ؛ که  مرا می بَرد مرا

برگ ِ  خزان  رسیده  بی  طاقتم   رهی

یک  بوسه  نسیم  ز جا   می بَرد  مرا

     

                  (رهی معیری)


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

عقده دشوار

ای  باده  نوشین  نگشایی  دل ِ  ما  را

مشکل که کسی چاره کند مشکل ِ ما را

هرچندکه موری به کم آزاری مانیست

آزار  دهد  هر که  تواند  دل ِ  ما  را

هرخنده ماشمع صفت مایه اشکی است

با  گریه  سرشتند  تو گویی  گِل ِ ما را

پروانه پر سوخته  را  بیم ِ شرر نیست

از برق چه اندیشه  بُوَد  حاصل ِ ما را

از  سینه  بر انگیز  رهی  شعله  آهی

شاید  که  شبی  گرم  کنی محفل ِ ما را

       

                                               (رهی معیری)

پیوست: افسانه جونم هم به احتمال خیلی زیاد دیروز از سفر برگشته و پس فردا می بینیمش


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

خدا شما را دوست دارد!

امروز اداره وحشتناک شلوغ بود و دیگه این آخریا قیافه منو پیروزه

 جونم دیدنی شده  جای افسانه جون هم حسابی خالیه امیدوارم

الان هر کجا که هست یادی هم از ما بکنه

با این که خیلی خسته میشیم ولی همیشه یه فکری هست که بهمون

قوت قلب میده و اون هم اینه که خدا داره ما رو میبینه و دوستمون

 داره. امروز یه مطلبی خوندم که خیلی منو به فکر برد . برای شما

هم مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد

یکی از راههای اعتماد به عشق خدا نسبت به خودتان

 این است که با صدای بلند اعلام کنید : خدایا می دونم

 دوستم داری وبرای این موضوع ازت ممنونم !

اینو بدونید : وقتی کسی به شما هدیه میدهد؛ خداست که

به شما میگوید دوستت دارم .

بگذارید خدا از شما برای محبت کردن به دیگران استفاده

کند . در این صورت حتی اگر کسی شما را ناراحت کند

می توانید او را به راحتی ببخشید چرا که می دانید خدا

 شما را دوست دارد و شما به لطف او امیدوارید.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته

يه روز ديگه تو اداره

سلام سلام

امروزم باز شیفت بودم با دیگر دوستای نازنینم (مریمُ آرزو اعظمُ

معصومه و نوشین) جونااااا .

از همشون ممنونم که باعث شدن امروز شیفت فوق العاده ای داشته

باشم

افسانه جونم هم کم کمک داره آماده میشه که به سلامتی عازم سفربشه

بازم بهش التماس دعا میگم

امروز نه آغازو نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن روز که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنویسد

بس تیر که در چله این کهنه کمان است


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - هستی  |لینک به نوشته